تبليغاتX
.

دوشنبه سیزدهم مهر 1388

مهمانان ویژه و تازه ورود

گه گاهی به انسانها حالت  عجیبی دست می دهد که اصلا نمی توان آن را به هیچ چیزی تشبیه کرد.  البته خود دنیا هم هیچ شباهتی به هیچ دنیای که ما می پنداریم ندارد. به هر حال بعضی وقتها کلماتی یافت می شوند که توضیحی از بی شباهتی این دنیا بدهند با اینکه  حد و رسم منطقیون و فلاسفه هم هیچ  تعریف و توضيحي  هم از  ماهیت ادراک  آن  به ما نمی دهد...

احساسم فرمودند. وقتی تو به من  نگاه می کنی از جهانم بي قراري بیرون می ریزد، وقتی تورا می بینم جهانم دنیای از بي قراري تو می شود و دستهایم طوفانی و قدمهایم دیوانه ی وحشیی بی قرار که حتی خاک دیگر تحملش را ندارد.

به زبان احساس و سرشت و فطرت انسان دوستی، یک مقدار خاک که همراه با کوهای کشیده و بلند  که برای فتح آن  باید چنگیزبود  و رودخانه ها و درختان زیبا همراه با نسیم شرقی  در شرق دور دنیا وجود دارد. اما به زبان جغرافیا و سیاست به مساحت 143،1 هزار کیلومتر مربع خاک با همسایگی مردم خوش قلب دنیا ازبکستان و همچنین کشور اسطوره ی همیشگی انسانها چین و ...وجود دارد که کلبه و آشیانه ی من می باشد. سه هفته در این خاک به تماشای شهرها رفتم. دوستان و آشنایان را دیدم که همگی به سلامت بودند و از محبت خدا وجودشان لبریز...و دوستان خوبی هم پیدا کردم که با شعر و ادب علاقمند بودند  و همچنین هم صحبت و همنشین شاعران خوبی تاجیکستان شدم که جای همگی دوستان شاعران ایرانی خالی...از همه مهمتر اینکه مهمانان تازه ورود به خاک وطنم دیدم که هیچ شباهتی به موجودات قبل که می شناختم نداشتند .

بچه که بودم از بس سر به سر زنبورها می گزاشتم همیشه دو چشمانم مثل چشمان ازبکها و مغولها  تنگ بودند ولی این بار اوضاع فرق می کرد یک زنبور عجیب الغریب که معلوم نبود در کدام آزمایشگاه درست شده بود چنان بوسه ي ناقابل  بر دستانم زد که مهر و محبتش مستقیم به قلبم تاثیر گزاشت و نیم ساعت حس بی حرکتی و حالت عاشقانه بهم دست داد . به این می گویند حالت عجیب !!!

سپس از یک شاعر بزرگوار پرسان شدم من تا حال، همچون زنبوری را در وطنم  ندیدم  اینها از کی خویش را به اثبات وجود رساندند که زبان حد و رسم منطقیون و فلاسفه از تعریف ماهیت و ذاتیت آن لال!!!

با لبخندی که همراه با درد بود پاسخ داد ، رستم جان اینها لطف خارجیها می باشد که بعد از جنگ داخلی به خاطر همدردی و کمک به مردم  تاجیکستان که فرزندان خویش را هنگام نوشانوشی جام خون از دست داده اند و جمعیتشان رو به کمی و کاستی نهاده و نصف دیگر هم در کشورهای خارجه غریب...به هر حال برای رشد جمعیت که از همسایه عزیزمان چین کم نیاوریم از این قبیل حشرات مثل این زنبور که هیچ شباهتی به هیچ زنبوری دیگر ندارد و غزایش تنها خوردن زنبور عسلک می باشد به ما به عنوان خیرو خوبی  هدیه نموده اند و همچنین حشرات دیگر که آینده به چشم خواهد خورد...

 

می دانم روزی

دستهایم را

برای زیبای تو

به آزماشگاه می برم...

 تو با بغض خاک آلود پریشانت

چشمان مرا

به خاک  خواهی سپرد...

من و تو

چه معناي با هم داشتيم؟

 بي وطن ، پريشان ، كه انگشتانم

رنگ  پيري را مي بافتند.

ميكده ها ، وقتي به در ياچه ها

رنگ صورتي مي  بخشيدند

چشمانت ، دستانت ، بي قراري ات ،

زيبايت ،

  چون  دادگاهي

به  چشمانم دراز  مي كشيد

و آخرين شب،

خدا خدا شده بود...


و چند شعردیگر  از شاعران  تاجیکستان :

       1

تکرار چه زیباست  اگر نام تو باشد

مضمون دو عالم همه در نام تو باشد

کشمیر غزل می شوم از نقش خیالت

شادابتر از عطر سحر نام تو باشد

طوفان خبر موج  زند در همه دنیا

در این همه بیهوده خبر نام تو باشد

صد بار اگر خاک شوم باز برویم

در لوح دل، ای شوق نظر، نام تو باشد

هرگز نکنم شکوه، که خون است ره عشق

وقتی که ره آورد سفر نام تو باشد

تکرار شود هرچه ز خود رنگ ببازد

تکرار چه زیباست اگر نام تو باشد

محمد علی عجمی

2

زندگانی ننگ مارا بشکند

شیشه بین سنگ مارا بشکند

باده ی خوشرنگ می باید، که آن

حالت بی رنگ ما را بشکند

در قفس، مرغ مرادم، نامراد

آشیان تنگ مارا بشکند

ناله ی تهمینه چون زور خدا

ضرب های چنگ مارا بشکند

تیر ناموسی زند بر فرق ما

حسرت آژنگ مارا بشکند

آب چشمان یتیم در به در

این دل پر زنگ مارا بشکند

دیده ی خورشید یک صبح امید

پرده ی شبرنگ مارا بشکند

وارث

3

ای آشنا، سراغ مقام تو آمدم

با نام آن خدا ، که به نام تو آمدم

سنگم مزن، که خسته و آزرده و حزین

چون کفتری به گوشه ی بام تو آمدم

ای حرف-حرف خوب،که قرآن من تویی

سیر بهار حسن کلام تو آمدم

مانند مه ،که می رود و باز می رسد

ای آسمان من ، به سلام تو آمدم

در هیچ وزن، واژه ی قلبم نیافت جای

ای شعر عشق، سیر نظام تو آمدم

آذر

4

در گور خود تا کی بمانیم و بپوسیم

رویای حوران بهشتی را ببوسیم

ما خلق تاجیکیم اما تاجمان کو؟

خوابیم و می گوییم " یا رب! بی خروسیم"

نصرانیان در ما مسلمانی ندیدند

چونانکه در چشم مسلمانان مجوسیم

بر پخته زار خود غیوریم آدمك وار

فصل درو، صحراست او ما کاکتوسیم

یک عَده از ما در دیار خود غریبیم

جمعی برای نان شب محتاج روسیم

هر روز در رویای فردایی به خوابیم

هر شب در آغوش امیری نو عروسیم

چون سنگ دلسختیم و چون شب تیره بختیم

آری درخت امَا درخت آبنوسیم

باید به پا خیزیم و طرحی نو بریزیم

ما خلق تاجیکیم ، پور پیر طوسیم

رستم عجمی

 

 

لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 22:12 توسط رستم عجمی |

پنجشنبه پانزدهم مرداد 1388

به استاد خوبم جناب دکتر علی رضا قزوه  به خاطر ادب دوستاری  و مهربانی هایش

 

هر جا دلی غمین نشود، میهن من است

آن تن که ظلم را نپذیرد ، تن من است

 

تاجیک­زاده هستم و خون رگم وطن

امّا تمام خاک زمین موطن من است

 

جیحون و هیرمند و ارس اشک چشم من

ماه و ستاره، دکمه­ی پیراهن من است

 

این خاک پاک، سرمه­ی چشمان دوستی­ست

هر کس ندارد عشق وطن، دشمن من است

 

مردن در این وطن که در آن زاده گشته­ام

معنای دل نکندن و دل بستن من است

 

چون مولوی به قونیه و بلخ عاشقم

حبّ الوطن چراغ ره روشن من است

 

در چشم شمس می­نگرم، مست می­شوم

این چشم­ها به گستره­ی میهن من است

لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 11:24 توسط رستم عجمی |

شنبه نهم خرداد 1388
 

نگاهی به کتاب «تفکّر و حس در شعر»           اثر محمّد علی عجمی

 

 

نوشته: رستم عجمی

 

 

تفکّر و حس در شعر، کتابی­ست از شاعر سرشناس و سخن­شناس تاجیکستان جناب محمّد علی عجمی که مجموعه­ی مقالاتی را در بر می­گیرد که با قلم شیرین او به تصویر و بررسی کشیده شده است.

در این مجموعه، اشعار بیست و یک نفر از شاعران نیک­سخن پارسی تاجیک  از نقد و نظر مؤلف گذشته است و گذشته از پیشکسوتان، به شعر شاعران جوان هم پرداخته شده است. هرکدام از این سخن­سرایان با نی و آواز خود جلوه­ی زلف معشوق را در پریشانی دل­ها می­سرایند تا زبان تاجیک را اگر هفتاد سال شوروی دوباره زنده شود هم باز از هلاکت دگرگونی واژه­ها باز دارند.

در این کتاب، شاعر توانا و شیرین­سخن تاجیک که شعرش آوازه­ی دل­های ایران­زمین و افغانستان و دیگر کشورها می­باشد، با روش خاص خود به نقد و بررسی نشسته است و اندیشه­ی هرکدام از شاعران را که در این­همه سال، دنیا و جهان هستی را با چشم باز  و شاعرانگی می­دیده­اند و برداشت آن­ها از گل و بوته، ریاحین، شکوفه­ها، خدا و خلقت، مرگ و زندگی، ملّت و وطن رنگ و بویی فلسفی دارد، موشکافانه سنجیده ­است و همچنین از محور زبان و قالب شعری و موسیقی و کاربرد کلمات و حس شعری و اندیشه که مهم­ترین ارکان شعر می­باشند سخن گفته است.

از میان این بیست و یک شاعر بزرگوار، جز دو بلبل خوش­الحان، لایق شیر علی و اسکندر ختلانی که مهمان خدا شده­اند بقیه به عنایت حق از زندگانی بهره­مندند.

این بیست و یک شاعر نمایندگان شعر معاصر تاجیک به شمار می­آیند و حلقه­ی ارتباطی بین شاعران گذشته و معاصر می­باشند. از این لحاظ شناخت زبان هنری و اندیشه و افکار آن­ها و همچنین هویت و شخصیت آن­ها قابل توجه می­باشد که در چه قالب­هایی سخنورزی کرده­اند. به نظر من این کتاب برای معرفی به کشور­های همسایه نیز از لحاظ زبان و شناخت فرهنگ مشترک کمک شایانی خواهد کرد و این خالی از فایده نیست.

این کتاب با پیشگفتار جناب پرفسور خدای شریف که مدیر آکادمی دانشگاه دولتی تاجیکستان می­باشد آغاز یافته است. سخن ایشان سراسر تحسین و تقدیر است و اشاره­ای اندیشمندانه به گفتارهای جناب عجمی دارد که با نقد اهل قلم تاجیکستان متفاوت بوده و پر از اندیشه­های نو و زیباست که به ادبیات تاجیک کمک بی­نهایت خواهد کرد.

کتاب تفکّر و حس در شعر و کاری که عجمی انجام داده است از اهمیت خاصی برخوردار می­باشد به خاطر نقد ناب و افکار نوین و سنجش کلمات به طور دقیق و نازک و بیان حال آن­ها در برابر لحظه­ای که شاعر چشم  ظاهر را  از این دنیا می­بندد و با چشم دل جریان زمان اندک را در قلب خود حس می­کند و این زیبا ترین لحظه برای هر شاعر می­باشد که در زندگی با بیداری کامل رنگ­ها را باز می­شناسد و از خود و از اشک­های خود و از قلب خود در اوج لذت، کلمات را به روی دنیا می­ریزد و همین­هاست که جای تفکّر و تأمل دارد و ما را به سوی شعر می­کشاند. در مجموع می­توان گفت جناب عجمی به این لحظه­ها توجه خاص داشته و کلمات را با حس شاعر نقد نموده است که ما در جریان ادبیات تاجیک با چنین نقدهایی کمتر رو به رو می شویم. نویسنده همچنین قالب و اسلوب شعر و کاربرد واژگان و اصطلاحاتی که این شاعران از آن­ها بهره جسته­اند تا زبان  و سبک شعر و اندیشه­ی خود را  شکل بدهند را بررسی کرده است. این نوع از نقد، جایگاه خاصی در ادبیات تاجیک دارد که با نقد زمان شوروی متفاوت می­باشد. درست است که جناب عجمی پرورده­ی زمان شوروی است ولی در اصل تربیت عقلانی که وظیفه­ی هر انسانی می­باشد تا فلسفه­ی تپش قلب خود را بشناسد که بهر چه می­تپد و ما را صدا می­زند را دارد.

با این روش و با دید تازه  که می­توان گفت با مکتب ادبیات ایران بیشتر شباهت دارد و در سرزمین ادبیات ایران رایج است، شعر چون وجود درخت از بعدهای درونی و بیرونی و فوایدی که شکوفه­های آن به نسیم و شاخ و برگش  به  اطراف می­رساند سنجیده می­شود تا بلاغت و اسلوب و ارکان شعری با معنای او بررسی شده و به مخاطب در فهم و درک آن کمک نماید. امّا در ادبیات تاجیک از وجود این درخت، بیشتر شکوفه­هایش دیده می­شود نه سبب شکوفه­های آن!!! امّا نقد جناب عجمی با دید باز و جنبه­های مختلف و  لذت نگاه یک شکوفه که حس اندیشه در  نگاه و سخن  انسان به وجود می­آورد با نازک­خیالی سنجیده شده است. و این خود آغاز مکتبی جدید در نقد ادبی تاجیک می­باشد که امیدوارم  که شاخ و برگ این درخت پرورده شود تا بتوانیم بوی خوش آن را به مشام نیاکان­مان که زبان و ادبیات پارسی با روح آن­ها سرشته شده  برسانیم و همچنین به جای لغات بیگانه  که با روحیه­ی شرقی ما سازگار نمی­باشد، لغاتی ابتکار کنیم که مایه­ی آرامش ما باشد.

وقتی انسان با زبان مادری خود و در کنار مادر، چون زمین خشک، روح خویش را با آب فرهنگ سرزمین خود می­پروراند، هویتش با این چیزها شکل می­گیرد و این دانستن سبب شکل گرفتن هویت ما در شناخت حس و اندیشه­مان می­گردد. می­توان گفت این مقالات، هویت­شناسی شخصیت­هایی می­باشد که سازنده­ی یک هویت و یک ملّت هستند و همچنین  ارتباط دهنده­ی میراث گذشته به نسل جدید و حافظ روح بزرگان هستند. در این میان، شاعر امانت­داری بیش نیست تا  امانت خود را با سلامتی به فرزندان وطن بسپارد و این امانت باید در مصراع­مصراع و بیت­بیت حفظ شود. منتقد هم باید آن را به درستی برای مخاطبان معرفی نماید.

وقتی جناب عجمی در مقدمه­ی کتاب می­گوید: «شعر، شوق آسمانی و امید آسمانی است»، می­توان به جرأت گفت که دید و اندیشه­ی عجمی در شعر، جنبه و زاویه­ی دیگری دارد که دیگر منتقدان تاجیک کمتر بدان توجه کرده­اند.

شوق آسمانی و انقلاب اندیشه و روح نیاکان و زبان شیرین مادری ـ که خدا رحمت کند سامانیان، پاسداران زبان را! ـ سبب آمیختگی کلمات و تراوش اندیشه­ی شیرین می­شود که آن­هایی که با ادبیات هم سر و کار ندارند به زبان و هنر زبان علاقه­مند می­شوند و این بر می­گردد به همان اندیشه­ی ناخودآگاه که از زمان طفولیت ما و از گهواره­ی کودکی ما که پر بود از لالایی­های مادربزرگ­ها به جا مانده.  و این­ها سبب باقی صمیمت واژه­ها و کلمات با روح شرقی ما می­باشد که ما را با حس و عاطفه­ی شیرین نیاکان آشنا می­سازد.

همانطور که جناب عجمی می­فرماید: «شعر، در ناامیدی­ها و سختی­ها به بشر شکوه و عظمت می­دهد.» شکوه و عظمت همان روح و همان امانت خدایی می­باشد که با شعر آفریده شده است و آن را کسی جز شعر شناس و حق­شناس  نمی­شناسد. البته به طور عام و سطحی لذتی نه چندان عمیق به انسان­های عام می­بخشد ولی همین که به ذات و سرشت آن که با سرشت ما هم­خوان می­باشد با روح عاشقانه سفر کنیم آن زمان است که تمام وجود ما  از بعد مادی بیرون آمده و به بعد معنوی که آرامش محض می­باشد، تکامل مییابد و آن هم با  اندیشه­ی بلند و روحانی که  در شعر امروز تاجیک به نظر فقیر می­رسد. قرآن تعقّل و تفکّر را برای تک­تک   مسلمانان لازم دانسته و فرموده که در مورد آفرینش و مخلوقات و جهان هستی با نگاه اندیشه بنگرند و سوره­ی اقرأ هم گواهی این سخن می­باشد و اهمیت  و جایگاه تفکّر را مشخص می­کند و اندیشه هم بدون معرفت به دست نخواهد آمد. هر قدر معرفت پخته باشد همان­قدر سخن نیک و شیرین خواهد شد. از اسم این کتاب مشخص می­شود که نزد عجمی عزیزترین سخن آن می­باشد که با اندیشه­ی والا و بزرگ روی صفحه­ی روزگار نقش بسته شود و از این لحاظ می­توان گفت این کتاب  یک نقد کامل از جهات مختلف می­باشد و نکته­سنجی بلاغی و بدیعی و موسیقایی و حسی، زبانی و کاربرد کلمات و سفر اندیشه­ی شاعر به عمق روح طبیعت و سرشت خود و همچنین تمام زیبایی­هایی که می­تواند واژه­واژه، سطرسطر، و نقطه­نقطه­ی شعر را خلق کند را به تماشا می­نشیند. در آخر امیدوارم این کتاب بتواند جریانی نو در نقد شعر تاجیک ایجاد نماید و روح شرقی شعر تاجیکی را از همه­ی بلاها حفظ نماید. این کتاب ارزشمند با نقد اشعار شاعر نازک­اندیش و پیشکسوت جناب مؤمن قناعت آغاز می­یابد و با نقد آثار شاعر جوان جناب عبدالله راهنما ختم می­شود.

 این نوشته را در سایت کانون ادبیات ایران بخوانید

 

لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 17:6 توسط رستم عجمی |

پنجشنبه دهم اردیبهشت 1388
این بار با  دو  نوشته  میهمان دیدگان شمایم که شعر دومی توسط ادیب فرزانه، جناب باستیان زولینو  به زبان  اندونزی  ترجمه شده است.امید وارم که پسند شما عزیزان، قرار بگیرد.

۱

به تو فکر می کنم

به چشمان تو

که ماهیان در آن آب می نوشند

به تو فکر می کنم که شبها دلت

پیاله ی زلال می شود

و من در آن جهانی می بینم

جغرافیای  دوری چشمانی را...

و خبر مرگ فرزند کفاش پیر را

در  روزنامه ی

که با لبخند

کفشهای مشتری اش را در آن می پیچاند

و آرزوی گدای را

که با سکه هایش دوست دارد

روزی در قهوه خوانه ی غیر مجاز

قهوه ی بنوشد...

 

۲

بعد از تو

به هیچ دنیای وارد نشدم

بعد از تو دستهایم فلج شد

و سرم را به سینه ی واژگان گذاشتم

کتابی شدم که آخر نداشت

مرا هر شاعری زمزمه می کرد

برای هر خزان

درختی شده بودم

که نقاشان به صورتم رنگ می پاشیدند...

 

ترجمه :

Tak ada dunia yang kumasuki

Setelah dirimu

Tanganku jadi tak berdaya

 

Telah ku sandarkan kepalaku ke dada kata-kata ini

Dan ku menjadi sebuah buku yg tiada akhir

Keadaanku menjadi kata2 indah penyair

Dan di musim gugurpun aku menjadi pohon rindang

 

Dimana pelukis selalu mewarnai lukisannya dari rupaku

aku kan mengelilingi museum d seluruh dunia

Mungkin ku dapatkan indah matamu d sana

Saat itu aku kan berhati-hati

 

Dari tentara yg menjaga negerinya

Dan dari tuhan yg melihat

Saat itu aku akan membuat wujudmu kembali

Saat itu dunia menjadi yatim

Dan tak ada satupun penyair yg melantunkan puisi

 

لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 1:24 توسط رستم عجمی |

چهارشنبه دوازدهم فروردین 1388

 

این پست اختصاص دارد به بهترین برادرم که در غریبی ام یافتم...

و شعری که تازه از تنورک  دلم بیرون کشیدم  تقدیم باد به روح شاعرانه اش...


1
من در این شهر نشسته‌ام
دور از چشمانِ تو
آرامشم تنها واژه‌هایی‌است
که از برگهایی مقدس بیرون کشیده‌ام
و گاهی برای اجدادم دلم سخت می گیرد
می خواهم برایم دعوت نامه بفرستند...
دوست دارم باد باشم و چشمانم ابر...
در شهرت بارش می کنم
درختها عاشق خواهند شد
می دانم روزی خواهران پنبه چین ساده‌ی من
ستاره خواهند چید
می دانم روزی کاکل‌های شرقی‌شان خوشه‌های انگور می شوند...
وقتی انگورها  رسیدند
میدانم دنیا مست خواهد شد
و اجداد من هم دعوت نامه را خواهند فرستاد...


2
 
دستانی تو وطنی ست
که قلب‌ها از آن فواره می کنند
و هزاران سرباز را
به خواب عمیق می برند
چشمانت پرچمی ست
که خودم را در آن کفن می کنم
و برای یک بار هم که شده
عاشق می شوم....
 
 
اینک چند واژه ی دیگر، راجع به مجموعه شعر

                                         «آب، باد، آتش، وطن» سروده‌ی «وحید طلعت»:

ad bad atash vatan


و خداوند خلق کرد انسان را از چهار عنصر آب، باد،آتش و خاک(وطن) که هنوزاند سالی می گذرد و پیچیده ترین مخلوق یعنی انسان ناشناخته مانده است و خواهد ماند مگر اینکه خویشتن بشناسند ودانند که شرف و نان و آب چیست که حقیقت این همه در قلب و اندوه زیبا نهفته است. به فرموده مولای‌مان هر کس خویش را شناخت خدایش را شناخته است و این معرفت گذر از هفت وادی عشق و رسیدن به معشوق به آسانی میسر نیست... باید کوله باری از صداقت و معرفت بردوش داشت تا در جاده‌ها زبانِ باد و باران و شعله‌های گیسوان سوزان را و نمیدانم هزار آوازِ دیگر را بتوان به نیکی درک و فهم کرد...من تا جایی توانم و آشنایم می خواهم در این نوشته در مورد برداشت شخصی‌ام از شعر شیرین برادرم برایتان بنویسم امید وارم پسند شما عزیزان قرار بگیرد...
وقتی با دستهایش اولین مجموعه شعرش را برایم تقدیم کرد دو سه روز به نوروز مانده بود  من نوروز را دوست دارم فقط به خاطر تعطیلاتش .

این نوشته را هم وقتی دارم می نویسم که درعمق تعطیلاتم و این برای من همان بهشتی هست که خدا با قطره‌های اشک انسان آن را ساخته است... در نوروز رئیس برنامه ی خودم هستم و دیگر مجبور نیستم برای کلاس ساعت 8 صبح قرص خواب بخورم و خسته به استاد خیره بشوم، هر وقت دوست داشتم به سراغ خواب و سراغ شعر و سراغ کتاب می روم و هر موقع دوست داشتم خودم را به قدم زدن دعوت می کنم و سفر می‌کنم به عمق روحم تا آوازِ پرنده‌ای  را که در درونم نهفته است صدایش را در این سکوتی که پر از شلوغی عشق است بشنوم چه می گوید...یا حد امکان بتوانم او را که در قفس تن زندانی است در نسیم بهاری به تماشای دشت و صحرا ببرم...بگذریم به سراغ شعر برادرم رفتم روحش در توده‌ی شعله‌های سوزان عشق بود که چشمانش را معشوق دزدیده است و با چشمان او دیوانگی دریا را می کشید....


وقتي دقیق­تر به دو چشمم دقيق شد،

آهسته چشم­هاي سياهش رقيق شد

بغضش گرفته بود از آن سال­هاي جنگ

بغضي عقيم ماند وَ اشکي عقيق شد

حرفي نگفته داشت که بر سنگ­ها نوشت

حسّي هزار ساله که حک شد عتيق شد

پرسید از برادری‌، از حقّ­ِ زیستن؛

از حقّ­ِ ساده‌ای که همیشه دریغ شد


آری باید اشکها را عقیق کرد و از آن گردنبندی ساخت برای معشوق، برای خاک ، برای وطن تا روح لاله‌ها در جسم بارانها نمازعشق بخوانند. گر چه نسیم زخم طوفان ها را فراموش نخواهد کرد...


در سرزمینِ سوخته یک فرد مانده است

شاید همان که فاصله طی کرد مانده است

از آن همه شکوه، از آن شادیِ عمیق

دیری­ست در وجودِ زمان درد مانده است

 

باور دارم که این نوروز خواهد رفت و نوروز آینده هم خواهد رفت و این گل پژمرده خواهد شد و این سبزه ها و برگ ها در حسرت یک یاد و یک نگاه خواهند ماند. اما مردی که در یک شاخه ی یاس مست می شود تا آخر خواهد ماند. وقتی روح من به کلمات این مجموعه سفر می کند در هر سطر و در هر واژه یک سرزمین شکوفه‌های لاله‌ها را می‌یابد که روی شعله‌های عشق فریاد از داغ سینه می‌زنند تا نسیم این غوغا را با خود به روح ابرها ببرد.


بارانه تنهاترین بود، تنهاترین ابرِ باران

بارید، بارید، بارید، بر جنگل و کوهساران

باران ولی، آه... باران، شوقی که پایان ندارد

بارانه با خنده‌هایش خورشیدِآرامِ آبان...

پاییز بود و گلی سرخ کَند از نگاهِ بهاریش

یخ بست در گونه­هایش یک شاخه گل تا زمستان

بارانه یک جفت چشم است همرنگ دریا، کشیده...

از کودکی هفت ساله در ذهن شرجیّ­ِ گرگان

ـ بارانه! با دست­هایت بنویس، بنویس، بنویس

بر سطری از مشقِ امشب؛ مادر، پدر، نان و باران

 

انسان خاطره‌ای است که در یک لحظه با نان آغازمی‌یابد و در یک لحظه با باران تمام می شود و لحظه‌ی دیگری هم وجود دارد و اینکه بتوان با چشم دیوانگی دریا را کشید.
وطن می تواند یک آسمان کبود یا یک سطر زیبا یا یک واژه شعر باشد تا روح انسان در آن به  آرامش برسد...
هرجا که باشم، آسمانِ من کبود است

تهران، دوشنبه، قونیه، تاشکند، بي تو

آشوب کن دنیای من، این مرد با تو...

آرام کن روحِ مرا، تا چند بي تو...؟

 

در غزل بیست و سه این مجموعه شاعر وقتی مرگ را چون شراب از دست معشوق می نوشد روحش دوباره زنده می شود و آن وقت خواهان سفر به عمق سرنوشت سبزیدن خویش را دارد که آغاز رندی و آغاز دیوانگی در عشق می‌باشد و همه چیز برای شاعر شعر و مستی را می‌ماند و این مستی همان اندوه زیبای انسان است که خداوند در ابتدا خلقت او را با ما سرشت و فرمود ما انسان را درسختی و رنج آفریده ایم و این درد هدیه‌ی زیبا و شیرین برای بیداردلان می باشد ...انسان با درد زندگی می کند و با درد دوست می شود و با درد آشتی می کند و با درد پرواز می کند... خوشا به حال آنکس که بتواند زیبایی اندوه و چرایی آن را در وجود خویش پیدا کند... و برادرم وحید با این اندوه آشناست و او را خوب می شناسد... راستی اگر این درد نبود ما چطور زنده بودیم؟؟؟

 

به ابتدام رسیدی... تو را خدا  بنویس!

مرا شبیهِ غمِ خود در ابتدا بنویس

مرا که ابرِ کویرم، سیاه و بی­باران

ببار، آه، بباران، به ابرها بنویس


انسان بهترین مخلوق خدا می باشد و خدا هم تمام هنر و زیبایی خود را در وجود انسان نقاشی کرده است و تمام هستی انسان یک هنر نهفته است و باید خودش را در خودش کشف کند تا به واژه‌ی پرواز تبدیل بشود... و کنار خم و خمخانه و کنار معشوقه که چند واژه بیش نیست...عاشقانه زندگی بکند...
در مورد این مجموعه و شیرین دهنی برادرم بس نکته ها است و خواهد بود که انشاا... به تفصیل جدا گانه درآینده خواهم نوشت  
در آخر شما را به دو غزل زیبا ازایشان مهمان می کنم...

 

 

غزل 44


شروعِ تازه‌ای از زیستن! نبودی اگر،

همیشه میلِ به انسان شدن! نبودی اگر،

دُچارِ فلسفه­ی زندگی نبودم من

جهانِ فلسفیِ ذهنِ من نبودی اگر.

تصوّری که خدا آفریده در ذهنم

جنونِ ریخته در روحِ «زن» نبودی اگر

فرشته‌ای که خدا خلق کرده از گِلِ من

بُتی که ساخته از خاکِ من نبودی اگر

دو روحِ عاصیِ در ابرها رها بودیم

اذانِ‌ صبح تو در بندِ تن نبودی اگر

زبان مادری‌ات غیرِ چند واژه چه داشت؟

عزیز، این­همه شیرین­دهن نبودی اگر

چه می‌شد؟ آه، چه می‌شد جهانِ منطقی‌ام؟

نبودی ـ آه، گُلم! ـ واقعاً نبودی اگر

چه داشت زندگی‌ام بی‌تو آی آواره!؟

برای زندگیِ من وطن نبودی اگر!

 

 

 

غزل 33

شکنجه بود جهان لحظه لحظه‌اش بر من

شکنجه بود، شکنجه...، شکنجه‌ای الکن

 

چه داشت زندگیِ عاشقانه‌ام غیر از

دچارِ شعر شدن، واژه­واژه جان دادن

همیشه آواره، بی‌‌قرار، بی‌سامان

بدون فلسفه، بی‌زندگی ، بدون وطن

 

چه بودم؟ آه، چه بودم به غیرِ وهمِ سراب؟

گیاهِ سبز شده در کویر مثلِ گَوَن

 

که بودم؟ آه، به غیر از خودم، به غیرِ خودم

مسافری ابدی با لباسِ مرگ به تن

 

بهشت یا که جهنم؟، تفاوتش با توست

برای زندگی‌ام عاشقانه گور بکَن!

 

لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 2:25 توسط رستم عجمی |

دوشنبه نوزدهم اسفند 1387
دو ترانه ی محلی تاجیکی در باره ی نوروز!!!

 

1

گل آوردم از اون پايان
خبرت می کنم دهقان
بته غله به گلگردان
بهار نو مبارک باد!
گل زردک ثنا می گه
ثنای مصطفی می گه
به هر پهلو خدا می گه
بهار نو مبارک باد!

 

2

سمنک در جوش، ما کفچه زنيم،
ديگران در خواب، ما دفچه زنيم!

سمنک بوی بهار است،
سمنک رمز بهار است،
عيد نوروزی مبارک!
عيد نوروزی مبارک!

سمنک در جوش ما کفچه زنيم،
ديگران در خواب ما دفچه زنيم!

 

تولد مردگان و لبخند تکراری، تمام وجود زمین را فرا می گیرد، گویی نقاشی می خواهد، سفر به اوج عشق را و سفر دوباره به عمق روح را در تپش قلبها به نمایش بگذارد. راستی اند سالی می گذرد و همینکه سر و کله ی نوروز پیدا می شود، همه با افتخار مثل پرندگان مهاجر، لبخند بر لب، جیب های خویش را تکان می دهند و با غرور تمدن سبزه ها به ماهیان آب می دهند. کوروش عزیز، می دانی؟ من یکی از نوه های تو هستم ، و چند بار هم به پاسارگاد به زیارت روح پاکت رفتم و قرار است روز چهارشنبه ساعت هفت صبح با دسته ای از دانشجویان غیر ایرانی، برای عرض ادب دوباره خدمتتان رهسپار شویم.پدر بزرگ مهربان! قرعه ی فال به اشکهای دیوا نه ام خورد و خواستم چند سطری در مورد جشن نوروزی در تاجیکستان بنویسم دیدم فایده ای ندارد، چون از وقتی که تو رفتی پرسپولیست آرزویش را که تمام سرزمین پراکنده ات در یک روز با هم جشنی داشته باشند و تمام فارسی زبانها چه در بخارا و چه در کاشغر چین و چه در دوشنبه و چه در هند...تا همدیگر را به بهانه ی نوروز و برا دری ببوسند ...از بین رفت...

حالا بگذریم...اندکی حاشیه رفتم...من یادم رفت که به شما بگویم 6 فروردین روز تولد من است...ولی من دوست داشتم 5 روز قبل متولد می شدم تا همیشه بهار را جشن می گرفتم...

خب کوروش عزیز بهار مبارک تا بازدید خدا نگهدار...

 

اما یک بهاریه از خودم تقدیم به عاشقان

 

پایان کار فصل زمستان رسیده است

تقویم عاشقان به بهاران رسیده است

 

همچون شکوفه ها کفن از خویش وا کنید

هنگامه ی سماع شهیدان رسیده است

 

باد صبا گذشته ز دیوار باغ ها

نقش و نگار باغ ، به ایوان رسیده است

 

چون باغ ها ، یکی شده دل های عاشقان

نوروز، بر دل همه مهمان رسیده است

 

تاجیک تاج بر سر و افغان بی فغان

هم کاروان شده ست و به ایران رسیده است

 

نجوای "دوست، دوست" ، رسیده به گوش دوست

آواز " یار، یار"، به یاران رسیده است

 

یک روح و یک تن اید، به یک پیرهن شوید

در وا کنید، یوسف کنعان رسیده است

 

لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 16:22 توسط رستم عجمی |

جمعه نهم اسفند 1387
۱

راستی دیوانه ای دیده اید

که قلبش را آویزان گیسوان دریا کند؟

یا از تپش گلها ، در دستهایش پرستو بروید؟

امشب

همه ی آرزوهایش را به بادها تقسیم کرد

و تنها ستاره ای را که

با اشکهایش ساخته بود

به بهانه ی دیوانگی فروخت…

۲

خبر هایی را که دوست ندارم

فراموش می کنم

زمانی که دنیا برای من

هزاران سال خواب می آورد

فقط تو را می بینم

وقتی باران دست هایت

دوشهای مرا عاشق می کند

سفر چه زیبا می شود!!!

 

لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 20:24 توسط رستم عجمی |

پيوند فرهنگ و سياست

چهارشنبه سی ام بهمن 1387
اهالی شعر در ایران، کم و بیش با نام مؤمن قناعت، شاعر پرآوازه ی تاجیکستان، آشنا هستند و دست‏کم از میان اشعار فراوانی که وی در صنف ایران سروده، غزل «خلیج‏ فارس» او را شنیده‌اند؛ امّا برای آشنایی بیشتر، در این مقال به مرور زندگی و آثار این شاعر بزرگ تاجیک می‏نشینیم. همان‌طور که می‏دانید، بخش بزرگی از زندگی مؤمن قناعت همانند بسیاری دیگر از شاعران تاجیک، در دوران حکم‌رانی شوروی بر این کشور پارسی‏زبان گذشته ‏است، امّا او نیز همچون لایق شیرعلی و بازار صابر با روشن‏بینی، اندیشه‌های استعماری لنینیسم را نپذیرفت و به هویت اصیل و فرهنگ نیاکانش بازگشت تا شعرش ادامه‌ای بر گنجینه ی اشعار جامی و رودکی و کمال باشد، نه باری بر دفتر بیگانگان. قناعت در 20 می‌سال 1932 میلادی در روستای «کُرگاوَرد» واقع در ناحیهة «درواز» از ولایت خودمختار «بدخشان» در خانواده‌ای کشت‌گر چشم به جهان گشود. دل‌بستگی به فرهنگ بومی، او را بر آن داشت تا به رشته ی زبان و ادبیات فارسی تاجیکی روی آورد؛ چراکه زبان، تجلّی‏گاه برجسته ی چیزی بود که او در پی شناخت و پرورشش بود. مؤمن قناعت، پس از فراغت از تحصیل در سال 1956 میلادی پا به عرصه‌های گوناگون فرهنگی و سیاسی گذاشت و مسؤولیت‏های بی‏شماری پذیرفت تا به کشور خود خدمت کند. برخی از آن مسؤولیت‏ها از این قرارند: مدیریت بخش شعر و سردبیری مجلّه ی معتبر صدای شرق، نایب رئیسی (1968 میلادی) و ریاست (1991ـ1976 میلادی) اتحادیه ی نویسندگان تاجیکستان، ریاست سازمان صلح و دوستی جمهوری تاجیکستان و... . او که اکنون عضو وابستة آکادمی علوم تاجیکستان است، تاکنون بیش از چهل عنوان کتاب به عرصه ی فرهنگی میهنش عرضه داشته ‏است.
«شراره‌ها» نام نخستین کتاب مؤمن قناعت بود که در سال 1960 میلادی به چاپ رسید. او پس از آن «سروش استالین‌گراد» و «گهواره ی سینا» را پیشکش جامعه ی شعردوست تاجیکستان کرد. مؤمن در داستان‏سُرایی نیز جایگاهی ویژه در ادبیات تاجیک دارد. شعرهای وی را برخی از برجسته‌ترین ادیبان روس با افتخار به زبان روسی برگردانده‌اند و طی سال‏ها، بسیاری از نشریه‌های پراعتبار مسکو و دیگر جمهوری‏های رهاشده ی شوروی، از اشعار و داستان‏های جذاب و دلنشین او برای بالابردن مرتبه ی خود یاری جسته‌اند. مؤمن قناعت نیز در زندگی ادبی‏اش کوشیده حقّ بزرگان شعر و ادب دنیا را به جای‏ آرد و به همین‏ منظور، آثار ارجمندی از شکسپیر، شیلر، دیوید‌هاینی، تاگور، میتسکویچ، مایاکوفسکی و مرسینکیه ویچوس را به زبان تاجیکی برگردانده ‏است. جایزه ی رودکی، تنها جایزه ی چشم‌گیر مؤمن نیست. او در سال 1977 میلادی جایزه ی ادبی دولتی شوروی و جایزه ی سازمان جوانان تاجیکستان را در سال 1966 میلادی به خود اختصاص داد و در سال 1991 میلادی، شاعر خلقی تاجیکستان نام گرفت. مؤمن قناعت در شمار آن گروه از فرهیختگان تاجیک است که در دستگاه شوروی هم مورد احترام عقلای مسکو بودند و توانستند از این طریق از نفوذ خود در پیش‌برد اهداف ملّی تاجیکستان بهره ببرند. شعر او درباره ی زبان ارزشمند پارسی که در اوایل دهه ی شصت‏ میلادی سروده‌ شد، از شهرت بسیار برخوردار است و از نخستین آثاری‏ست که مسأله ی زبان را در نهضت اخیر هویت‏شناسی تاجیکستان برجسته‌ ساخته است.
همراه یکدیگر، چند سروده از او را زمزمه می‏کنیم.

۱

کشته‌ها سر می‏کشد از کشت‌زاران بلند
زندگی سر می‏کشد با کوهساران بلند
مردمان در دشت‏ها با دامن زرتشت‏ها
عبرت ما همّت این خاکساران بلند
ارتفاع بحر و دریای فلک این‌جا یکی‏ست
نیک‏بادا روز تو، ای روزگاران بلند!
شعله ی خورشید می‏ریزد ز طشت نیلگون
می‏زنم خود را به زیر آبشاران بلند
سبزه ی سبز توام، ای خاک، ای دهقان پاک!
بخش بر عمرم ثمر از آب باران بلند

 

۲

قصر بلور بر اثر بی‏فری شکست
قصر ظهور مایه ی بی‏جوهری شکست
باطن خراب و جلوه ی ظاهر جهان گرفت
دور قصیده، دورانِ انوری گذشت
دل از زبان جدا و زبان از صفات حق
از دست رهروان پر و بال پری شکست
حافظ میان قافله ی عامیان شعر
با صد زبان سروده و لفظ دری شکست
در مدّ و جزر دور قمر خاک خون گرفت
تا ناودان حکمت بحر و بری شکست
پاکی ز آب رفته و صحراست آبشار
از چشم چشمه شیوه ی نیلوفری شکست
بشنو سروش می‏رسد از غیب، از حضور
یک لحظه گوش‏دار که سُرب کری شکست

لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 22:39 توسط رستم عجمی |

سه شنبه هفدهم دی 1387

ایام محرم برهمه ی تشنه لبان عشق تسلیت باد...

با چند نوشته با شما دوباره سلام می کنم...

۱

ای کاش کویری بودم

تا شب در دستهایم سخن می گفت

و ماه در تنهاییم ستاره می بخشید

یا کسی بود که چشمهایم را ابری می کرد

تا دل خویش را در قله های پامیرم بیاویزم

و سمرقند را با هزار شیرینی اش

صید کنم...

۲

برای اولین نگاه،چشمهایمان عاشق بودند

انگار ابر می خواست

گیسوانت را به رؤیاهای ستارگان ببخشد

بگزار اشکمان در سلوک آینه ها

برای درختان شکوفه باشد

امّا بهترین واژه ها

ویرانی دو چشم

در غوغای بادها بود

که نخستین عشق را

باد در میز گردهای مدرسه تجربه کرد

و برای اولین نگاه

همه چیز عشق بود...

۳

لحظه ای که لبانت را می بوسم

نفسهایم ترانه می شود

لحظه ای که چشمانت را می بوسم

نگاهت در تنم زندگی می کند

دستانت را که می بوسم

شکوفه های عشق در قلبم خواهد شکفت،

آنگاه در فصل،فصل باد،

میوه های امید را

 از ستاره ها خواهیم چید...

::      ::      ::

ما با هم، در سایه ی ماه

به شادی،

خواهیم زیست

و به یاد دورترین آرزوها

گلها را تعبیر خواهیم کرد...

لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 20:9 توسط رستم عجمی |

دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387
فروغ تاجيكان
 

فرزانه خجندي بانوي نامدار شعر تاجيكستان در سال 1964 ميلادي در خانواده‌اي فرهنگي در ولايت خجند زاده شد.

خجند و سابقه عميق فرهنگي‌اش براي اهل ادب آشناست؛ شهري شمالي در تاجيكستان كه علاوه بر عقبه فرهنگي ديرپا، همچون شمال ايران تفرجگاه دلخستگان از روزمرگي نيز هست. فرزانه به اين ترتيب، در محيطي مساعد براي شاعر شدن و شاعري كردن زاده شد. در 17سالگي بود كه بيماري كم‌خوابي به سراغش آمد طوري كه گاه، روزها و هفته‌ها خواب با چشمانش آشنا نمي‌شد و همين فرصت كم‌نظيري در اختيارش گذاشت تا با كتابخانه مادر، پيوند الفت بگيرد. فرزانه خيلي زود با اسطوره‌هاي شاهنامه و عشق توفان‌ساي مولوي آشنا شد و با ظرافت‌هاي پيچيده بيدل خو گرفت.

اين تنها شعرخواني سطحي يك دختر بچه نوجوان نبود... او تكه‌هاي پازل هويتش را در درون مي‌چيد. مادرش كه در ادبيات روس صاحب‌نظر بود، پرنده دل فرزانه را از پنجره خاك تاجيك به بيرون پرواز داد تا با سرشاخه‌هاي ادبي غني روس همچون يسنين و پوشكين آشنا شود. علي رغم اين آشنايي، چه با ادبيات معاصر روس و چه با ادب گنجينه گون پارسي، به جرأت مي‌توان گفت كه فرزانه جز به خود به كسي شبيه نيست. او نخستين دفتر سروده‌هايش را در 22سالگي و در سال 1986 ميلادي به چاپ سپرد. سروده‌هاي گيراي اين دفتر، ظهور شاعري خوش ذوق و دورانساز را به جامعه ادبيات تاجيكستان نويد مي‌داد. پس از «طلوع خنده ريز»، فرزانه مجموعه «شبيخون برف» را روانه بازار نشر كرد؛ كتابي كه منتقدان شعر معاصر تاجيك را به يقين رساند كه دفتر اول، دولت مستعجل نبوده است.

كتاب بعدي فرزانه كه به گونه‌اي جايگاه او را در شعر معاصر تاجيك تعيين و تثبيت كرد، «پيام نياكان»‌بود كه اتفاقاً در سال 1375 خورشيدي در تهران منتشر شد. فرزانه را عمدتاً به غزل‌هايش مي‌شناسند و تشخص شاعري‌اش را به واسطه آن يافته هر چند در ديگر قالب‌ها از جمله نيمايي و چهارپاره هم تافته‌هاي جدابافته‌اي دارد. غزل فرزانه از آن رو  زبانزد شد و او را حتي به نام آرايه «فروغ تاجيكان»‌ملقب كرد كه در چند غزل شاخص خصوصا و در عمده غزل‌ها عموماً فرزانه به كارگيري تعابير تازه و دخالت دادن همين دنياي واقعي پيرامون به درون غزل – با آميزه‌اي از روح هميشه غزل – و فكر و انديشه نيمايي را با سرشت قطري خويش در آميخته و معجوني گيرا و پسنده به دست مخاطب مي‌دهد. هم فرزانه خود را و هم اهل شعر تاجيكستان فرزانه را فرزند معنوي لايق شيرعلي مي‌دانند. تخلص فرزانه نيز به واسطه فالي كه لايق از حافظ مي‌گيرد براي «عنايت خواجه آوا» گزيده شده است. فرزانه در مقاله «بدرود آفتاب» (مرثيه خورشيد – استاد صفرعبدالله – ص34) از ارتباط قلبي و معنويش با استاد خود، لايق شيرعلي قلم زده است. گذشته از اين، شعر لايق و فرزانه، اشتراكات فراواني دارد كه شايد عمده‌ترين آنها، دلسروده بودن و قوت حس در هر دوست. پيش از آن كه  درازاي  سخن كسالت‌بار شود، بر خوان چند سروده از فرزانه مي‌نشانم‌تان تا نوشته‌اي خوش فرجام درباره او رقم خورده باشد.

روح و راه
من كه درخت شبم ميوه‌  ما هم بده
ورشفق آغشته‌ام بوي صباحم بده
روشني‌ام را ببين، عينك شامم ببر
تيرگي‌ام را نگر، رنگ رفاهم بده
هيچ شناسي كه من داغ سويداستم؟
در دلك لاله‌اي پشت و پناهم بده
رود روان را ببين لب به نيايش برد
كز صدف و از حباب، كف و كلاهم بده
رود روانم ولي بي  سر و پا مي‌روم
راست مگو كج مگو  روحم و راهم بده
اين حرم شش دره پر بود از منظره
چشم كه دادي مرا ذوق نگاهم بده
در قفس سينه‌ام روزنه‌اي باز كن
تنگ شد آخر نفس رخصت آهم بده
بر هدر   و رايگان هيچ مده  ‌اي عزيز
مهر گياهم بگير مهر گياهم بده
                                  ***
اگر چه نيم نگاه تو را نمي‌شايم
نگاه كن كه در آن خويش را بپالايم
ببار نرم ببار اي شكرنم سحري
به شاخسار گل آويز آرزوهايم
براي قامتت از نور جامه مي‌دوزم
كه غير اين هنري نيست نزد ديبايم
بهار در قدح گل شراب شبنم ريخت
منم كه همره خورشيد باد پيمايم
مرا بس است كه در ذوق ورزي بحرت
هماره مي‌روم و هيچ در نمي‌آيم

تاك خشكيده
اي بهار! اي بهار عالم زيب!
در من امروز آفتاب شكفت
در من امروز خنده زد گل سيب
غرق موج سرود مي‌جوشم
تاك خشكيده‌ام كه با مستي
شيره آفتاب مي‌نوشم
اندر آيينه كج ديوار
سايه‌هايم مرا مزاح  كنان
مي‌كنند عشوه مرا تكرار
فارغم از غم غروب و مرگ
آيت اشك سبز مي‌خوانم
چو نسيمي به گوش هر گلبرگ
اي دلت نور! اي نگاهت نور!
اي شبت نور! اي صباحت نور!
ماهتاب همه گناهت نور!
شهسوار سمند باد بيا!
ياسمن دست و دلگشا بيا!
با كليد در  مرا د  بيا!

آيينه
از قالبم برآيم و خواهم كه جان شوم
وارسته‌تر ز قافله‌  لوليان شوم
خورشيد، خامش است بدان سرخي زبان
من حرف او بگويم و او را زبان شوم
آيينه‌ام كه بين تو و تو نشسته‌ام
بگذار تا هميشه چنين ترجمان شوم
تا همچو ني ز مغز جگر ناله دركشم
بايد ز پوست بگذرم و استخوان شوم
گاهي بقاستم گه ديگر فناستم
گاهي يقين شوم گه ديگر گمان شوم
بر قصد پير زال سيه كينه  قضا
اين عمر پنج روزه تو را مه ربان شوم
من آرزوي در گذري نيستم بمان
تا بر دل تو مهر زنم مهربان شوم
روزي مرا به روي كفت گير و سوره خوان
تا از صدف برآيم و لؤلؤي جان شوم

اي وطن!
خلق من! هر نفسم آه فلك بوس تو بود
سازم از سوز تو و سوز من از سوز تو بود
خامه‌ام شمع صفت گر چه سرافشان مي‌ريخت
ليك در ظلمت وحشي شرف افروز تو بود
* روزگاري كه عدو خاك شريفت را بيخت
من براي تو گلستان سخن كردم سبز
روزگاري كه مغول آمد و خونت را ريخت
به تن خشك تو ستخوان سخن كردم سبز
*  دوش از معبد دل آن بت يكتايم را
كارواني به حرمخانه غربت مي‌برد
سنگ مي‌بست نگاهم به ره رفته‌  او
زندگي در همه ذرات وجودم مي‌مرد
* ناگهان طبل غضب زد   ز دل من ننگي
كه كجا شد همه مردي؟ برو او را باز آر
اگر او  رفت، وطن نيز چنين خواهد رفت
سهل برده‌ست عدو مرگ تو اي مهين دار
* كاروان مي‌رود و اشك خلايق جاري‌ست
چاره كو تا وطنم را به وطن پيوندم؟
يا خداوند! مدد كن كه من معجزه‌ساز
جان بيرون شده را باز به تن پيوندم

تاریخ درج: 11 دی 1386 ساعت 16:33 تاریخ تایید: 12 دی 1386 ساعت 00:23 تاریخ به روز رسانی: 12 دی 1386 ساعت 00:19  
     
  
 

لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 10:44 توسط رستم عجمی |

تعداد بازديدها: